تبليغاتX
ایلیای نادان

                                                                      به نام زیبائی

دایره

پسرم همیشه کاری بکن که می توانی نه کاری که باید انجام بدهی.

من چه می کنم!

سوال خوبی پرسیده بودی. هرچند شاید هیچ وقت نتوانم به تو بگویم، و شاید اصلا نفهمی همه ی آنچه را که قرار بود به تو یاد بدهم در همین سوال تو نهقته است. گفته بودی نترسم و شجاع باشم. انگار فراموش کرده باشیم که من پدرم و تو پسر.

هرچند امیدی نیست که روزی بدانی آخرین خواسته ی من یک گچ سفید بود تا بیشتر از آنکه بدانی من چه می کنم، بفهمی من چه می کنم. فرصتی نیست و من خود را محدود می کنم به دایره ای که زمان به درونش راه ندارد. چه حسی دارد کشیدن دایره ای سفید روی زمین سیاه. کار من دیگر از تخته سیاه و کتاب های انباشته ی روی هم، از جزوات درسی و مقالات رنگارنگ سر کلاس هایم، گذشته. اینها هیچ کدام دیگر بوی شیرینی نمی دهد. در این لحظات غرق میشوم در آرزوهائی که آرزو کردنشان هم برای من آرزوست. مثل تدریس آخرین فصل از کتاب منطق، و به زیبائی یک دست بازی شطرنج با تو، روی چمن های سبز و زرد کنار خانه مان. رویایی به زیبائی افتادن برگ خشکیده از درخت چناری که به آن تکیه زده ام، غافل از آنکه بهار در راه است و می لرزم، از سوز نسیمی که می وزد بر تن خیسم از نم نم باران پائیزی و آرزوهائی که تصور کردنشان را هم از یاد برده ام.

من چه می کنم؟

می کشم دایره ای به دور خودم، تا نبینم یک قدم آن طرف تر را و فراموش کنم روزهای گذشته را که خاطرات شیرین تو و تلخی مرگ مادرت مرا به زمین وابسته می کند. تا نبینم چهار دیواری که مرا احاطه کرده اند، تا شاید احساس تلخ آزادی چشیدم، تا فردا .... .

تا فردائی که زیباترین صبح من و تو می شود، با سری بالا. صبحی که برای شروعش عجله ای نیست و عجله ای که برای خواندن نماز صبح دارم از همه زیباتر است. تا فردایی که زندان بان تکرار می کند جملاتی که لحظه ای پیش به من گفت برای دوستانش که:

_ مردک دیوانه به جای دعا روی کاغذ چشم چشم دو ابرو می کشید برای پسرش.

فقط تو خواهی  فهمید من چه می کنم. آنقدر دایره می کشم به دور خودم تا فردا که می آیند نفهمند سفیدی ریش های من از گرد گچ سفید در دستم نیست و سرافراز از این اتاق خاکستری قدم بردارم، با یادگاری که برای نفر بعد می گذارم، شاید لا اقل او بفمد که هنوز دست از فهمیدن بر نداشته ایم و بشنوند صدایم را پس از مرگ از کف زمین روسیاهی که با سکوتش آسمان را می ترکاند.

آه، داروگ پس کی میرسد باران!

کاش فردا باران ببارد، زمانی که فریاد میزنم از ته دلم و خوشحالم از اینکه روسفیدم از آنچه دیدم و فهمیدم و هردو سرمان را بالا بگیریم که به خاطر فهمیدن می میرم.

کاش فردا باران ببارد تا زیر عینک بخار آلودم گم شود چشمان سرخم و سرخ شود صورت زردم تا کسی نفهمد وقت مردن می ترسم، تا تو زیر نم نم باران بخوانی چند خط باقی مانده از میراث مرا و گرمای اشکت را جز باران حس نکند.

و ای کاش فردا زودتر به دستت برسد تا پیش از مرگم یاد داده باشم به تو چطور دایره بکشی و چطور فریاد بزنی و بفهمی آخرین آرزویم این بود که آخرین دایره ی مرا تو بکشی به دور جهار پایه ی زیر پایم، زیر چوبه ی دار!

آنکه برایم دعا می خواند مرد خوبی است. به من قول داده این نامه را به دستت برساند. امشب! قبل از سپیده ی صبح. قول داده تو را در آغوش بگیرد و زیر ردای بلندش پنهان کند، تا کسی لرزش شانه هایت را نبیند. قول داده به تو یاد بدهد چطور دایره بکشی، احتیاط کنی و نترسی. هرآنچه را که می کنم او می داند. می داند به دانشجویانم چه بگوید و با دست نوشته هایم چه کند. سوالت را از او بپرس.

نمی دانی چه ها می خواستم بکنم، ولی حالا فقط همین را می گویم که عمری کاری نکرده ام به جز کشیدن این دایره ها.

5/10/86

 (ایلیا)

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |

خدايا كمك كن سر انجام كار .....

دروغ و راستش پاي مورخ ها ....

 

ايران:

 

يه روزي روزگاري ايران ما يع گربه ملوس كوچولو نبود . يه نقشه بزار جلوت تا برات بگم ، از مرزهاي  هند از جنوب شرقي تا انتهاي مرز هاي ليبي تو جنوب غربي و از شمال غربي به درياي سياه  مي رسيد .

تنها پادشاه ايران كه تونسته بود اين مرز ها رو پادشاهي كنه و بين تمام مردمش با اين همه مليت عدالت محور باشه ، تنها كسي كه كارگر هاش رو بيمه كرده بود ، كوروش بود . بگم جد هممون اشتباه كردم؟

خلاصه بعد از اينكه كوروش رفت ايران شروع به تجزيه شدن كرد . همه كساني كه مدت ها نتونسته بودن جلو قدرت بي مانند كوروش سر بلند كنن تصميم گرفتن كه ايران رو تسخير كنن .

عثماني از شمال و انگليس از جنوب و از شرق افقان و از غرب عرب و از خود ايران قاجار و پهلوي و ساساني و .....

اوف مخم سوت كشيد چقدر زور گو داشتيم ما !

اونايي كه از ايران بلند مي شدن همه قبيله اي بودن آخه مي دونين مردم ما اون موقه ها قبيله داشتن و به پشت گرمي قبيله هاشون به جنگ مي رفتن .

خوب مقدمه تاريخي بسه آخه من مي خوام يه چيز ديگه تعريف كنم .

 

 

اصفهان :

 

 

وسط اين نقشه بزرگ يه روستاي بزرگ ( آخه اون موقه ها تو ايران چيزي به اسم شهر مثل الآن نبود )

به اسم اصفهان بود كه از شانس بد درست وسط اين سرزمين بد قرار گرفته بود .

از نظر جغرافيايي شمال رود زاينده رود قرار داشت و مردمش اوايل اكثرا كشاورز و دامدار بودن .

اتفاقا مغز اقتصادي خوبي داشتن چون اولين تجار ايران اون ها بودن كه با صادر كردن كود گاو و گوسفند از شمال تا قم الان و از جنوب تا نزديكي شيراز كار و كاسبي خوبي راه انداخته بودن .

گفتم از شانس بد چون اون موقه ها هركس مي خواست به ايران حمله كنه خواه و ناخواه بايد از اصفهان رد مي شد و اينطوري بود كه اين شهر سالي 1 بار حد اقل قارت ميشد .

از طرفي محاجم ها به قارت اكتفا نمي كردن و مرداي اين شهر رو قتل آم مي كردن . به جز اندكي از اونها كه يه كاري بلد بودن و به اسارت برده مي شدن .

مردم اصفهان از ترس كشته شدن همه به سمت هنر رو آوردن تا زماني كه روستاشون قارت ميشه با ترفند هنر زنده بمونن . اينطوري بود كه تو تمام مرز و بوم تجزيه شده ي ما هنر اصفهان پخش شد ، از هند و افقانستان بگير تا تاجيكستان و تركيه و .....

از طرفي اصفهاني ها از ترس اينكه هر آن چيز كه با زحمت جمع مي كردن قارت بشه خونه هاشون رو از بيرون نما نمي دادن و اين بزرگ ترين عامل براي حفظ اموال بود چون قارت گرها با ديدن خانه هاي فقيرانه از كنار اون رد مي شدن و اين به روستايي ماندن اصفهان در شكل و نما دامن مي زد .

اما از داخل خونه ها كاملا مجلل و زيبا و هنرمندانه ساخته مي شد . تا اين هنر آينه كاري و شيشه كاري سالهاي سال  ماندگار بمونه .

مردم شهر هاي ديگه با ديدن منازل كاه گلي و روستايي در شهر اصفهان و نماي داخلي بسيار مجلل از يك طرف و اينكه اصفهاني ها آنچه را كه داشتند سرسختانه حفظ مي كردند تا در روز مبادا به كارشان بيايد آنها را خسيس و ريا كار صدا مي كردند قافل از اينكه اين اقتضاي زندگي آنها بود.البته اعمال شرم آوري نيز انجام دادند كه در قسمت تبريز اون ها رو مي گم .

 

 

تبريز:

 

 

تبريز روستايي بود سر سبز (ببخشيد ولي اونموقه شهر معني نداشته ) كه تو نقشه ايران اون موقه دقيقا شمال ايران قرار داشت . از نظر جغرافييايي موقعيت خيلي مناسبي داشت چون اولا تبريزي ها خودشون كاملا مقتدر و خود كفا بودن به طوري كه از طريق مبادله كالا به كالا معاش مي كردن  و ثانيا اون ها زمان حمله اشرار به كوه ها پناه مي بردن . و اينطوري ايمن مي موندن . اونها اكثرا كشاورز بودن و هر وقت قارت مي شدن به روستاشون بر مي گشتن و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده به زندگي روستاييشون ادامه مي دادن . واسه همين اوايل اونها رو ساده دل مي گفتن .

تا اينكه موغول به ايران حمله كرد و در اين حمله به جز سه شهر تمام شهر ها وي ران شد . اون سه شهر اين ها بودن

1)تبريز

2)شيراز

3)سه ده

راجع به سه ده (سه روستا )  بعدا توضيح مي دم .

تبريز با حمله مغول سريعا حلقه دفاعي تشكيل داد و از اونجايي كه  فرست فرار پيدا نكردن داخل روستا محاسره شدند . اگر اشتباه نكنم وقتي حملات مغول بي نتيجه موند چند ماه اونها رو در محاسره نگه داشتن به اميد اينكه از گرسنگي تسليم بشن .

ولي تو تاريخ ( احتمالا بلعمي ) اومده كه ترك ها به خوردن برگ درخت ها روي بردند ولي از ناموسشان دفاع كردند. و اينجا بود كه يك بلد كه اتفاقا اصفهاني بود اين جمله رو تو تاريخ ثبت مي كنه

( ترك ها از ترس جان خود را به شكل احشام در آورده و مانند استران و الاقان علف و يونجه مي خورند )!

در اين اوضاع و احوال تنها شهري كه درهاي دروازه هاش رو قبل از رسيدن موغول باز كرد اصفهان بود . بين تمام شهر هاي ايران تنها شهر !

اصفهاني ها از ترس جونشون چيزي رو كه تجربه يادشون داده بود انجام دادن و اين رو نمي شه خورده گرفت ولي اينكه براي حفظ جونشون زن هاشون رو به مغول ها تعارف مي كردن و دختر هاشون رو به عنوان پيشكش به اون ها هديه مي دادند شرم آوره . (تاريخ مغول)

در شمال شرقي اين شهر سه روستا وجود داشت به نام هاي (كوجان و خيزان .و ورنوس فادران  )

كه اين سه روستا از كار هم شهري هاشون به تنگ اومدن ، با هم متحد شدند و خلو مغول ها تا آخر ايستادند كه بعد ها اين اتحاد باعث شد اين سه روستا شهري رو تشكيل بدن به نام (سه ده)

تو تاريخ اومده ( فكر كنم تاريخ يعقوبي ) مردم اصفهان به عنوان بلد راه  به همراه مغول به اين شهر و آن شهر مي رفتند و در قارت ها  و قتل آم ها ناظر بودند.

سومين شهر شيراز بود . و چون اطلاعاتم در اين مورد كامل نيست چيزي نمي گم .

 

 

دين:

 

 

راجع به دين مردم ايران چيز زيادي در دست نيست ولي چيزي كه مسلمه اون ها از اول خدا رو مي پرستيدن.

جالبه كه بدونين در تمام مواردي كه مردم كشور ديني مشترك رو قبول مي كردن اين اصفهاني ها بودند كه به زور شمشير و شلاق به اون دين رو مي آوردن ( تاريخ زرتشت )

حتي وقتي قرار شد مسلمون بشيم!

 

عجب ! ما از سدقه سر اين آدما واقعا ................................

 

 

منابع :

تاريخ بلعمي

تاريخ بيهقي

اشعار زر تشت

تاريخ ايران قبل و بعد از اسلام

از مشاهده تا نوشتار

آنچه در سفر ديدم (نويسنده ناشناس )

تائيس فتنه گر

هزار افسان

دين كرت(كاردين)

شاپورگان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |

وقتی نوبت به سوسک سخنران رسید گفتم دست نگه دارید ، با اون كار داریم باید ازش حرف بكشيم ، اون رو به آسیاب ده ببرید تا اونجا شكنجش كنيم تا به حرف بیاد .

غریبه تو گوشم گفت اونجا چرا؟

گفتم عجله نكن این روش رو تازه ياد گرفتم ، تو زندان كه بودم از سقف اتاقم آب مي ریخت رو سرم ، قطره ، قطره.

اولش خوب بود و لذت بخش اما يه مدت كه گذشت با هر قطره انگار پتكي محكم تو سرم مي زدن. جوری بود كه حاظر بودم بگم كه من جاسوسم تا زودتر اعدامم کنن و من راحت بشم.

به آسیاب كه رسیدیم سخنران رو به چوب زیر پروانه ي آبی آسیاب بستیم و بعدش بهش گفتم به نفعته كه با ما همراهی كني و گرنه دو روز زیر این آب نگهت مي دارم .

سخنران خندید و گفت شما احمقا واقا دهاتی هستین چون من اينطوري حرف نمي زنم حتا اگه به مرگ محکوم بشم .

با مشاورم به دفتر رفتيم و نقشه ها رو برسی كرديم.

نقشه ي حمله كشيديم و با هم كلي طرح دادیم 24 ساعتی مي شد كه نخوابیده بودیم . كه سوسک مطلع پیش ما اومد و گفت سخنران حاظر به همكاري شده .

با مشاور و مطلع راه افتادیم تا به آسیاب بريم . مطلع خيلي اسرار داشت كه عجله كنيم . و ما دلیل ابن عجله رو نمي فهمیدیم . وقتی رسیدیم سخنران داشت داد میزد كه بازم كنيد ! من حرف میزنم ! شما را به جد بزرگ سوسكا بازم كنيد.

به دستور من بازش کردن و از زير آسیاب بیرون كشيدنش .

سخنران گفت بابا شما از دمپرهاهم بدتريد و بعد شروع كرد به تعريف جريان جاسوس شدنش.

داستانش از اينجا شروع مي شد كه يه روز با دوستانش تو يه داهات از كشور سوسكجستان  تصميم مي گيرن براي اعتراض دست به خودكشي دسته جمعي بزنن .اونم با خمير هاي تقلبي كه تو بازارشون بود و به بازار براي جمع آوري تمام خمير ها مي رن. جريان را با دست و پاي لرزون اينطوري تعريف كرد كه :

توي مسير يكي از دوستان مي گه حالا كه ما قراره بميريم آخرين عشق بازي اين دنيا رو بكنيم  و همه قبول كرديم تا به كاواره بريم و مست پاتيل با سوسكاي خوشگل اونجا شبمون رو صبح كنيم . غافل از اينكه اون دوست خودش جاسوسي بين ماست و ما رو به كاواره اي مي بره كه به فرمان دمپر ها ساخته شده .

 خوب مست كه شديم  ، به اتاق هاي مخصوص براي عشق بازي رفتيم .

 سر از پا نميشناختم ، سوسك  دختر چشمام رو بست و گفت اين آخرين روشي هستش كه تجربه شده و من كه تو حال خودم نبودم بي اراده قبول كردم و بعدش اصلا يادم نيست چطور به اونطرف ديوار حائل برده شدم. همون ديواري كه ما بهش مي گيم باغ بزرگ .

اونجا من رو بسته بودن به تختی  كه  دور تا دورش  مورچه های ارتش سرخ چرخ ميزدن و يه سوسكي كه دکتر سداش مي کردن تو سه نوبت به من آمپول نشگي ميزد و مي گفت ببينم حالا بازم حوس خودكشي مي كنيد یا نه !

هر روز میگذشت و من بیشتر وابستگی به اون آمپولها  پیدا مي کردم تا جايی كه قبول کردم به عنوان جاسوس ارتش سرخ تو اين طرف باغ زندگي كنم . و در ازاي اون هر روز به من آمپول برسونن .

بعدش دوباره چيزي يادم نمياد تا زماني كه مست و پاتيل خودم رو تو بقل همون دختر ديدم و وحشتزده از اونجا بيرون زدم ،  بدون اينكه از دوستام خبري داشته باشم .

به خونه كه رسيدم يه پيقام پشت در انداخته  بودن . وقتي داشتم بازش مي كردم دستام مي لرزيد . پيقام رو يكي از دوستانم گذاشته بود ،  گفته بود براش يه اتفاق عجيب افتاده و بايد من رو خيلي زود ببينه . راه افتادم تا به خونه ي اون برم . من آخرين نفر به اونجا رسيدم و تا وارد شدم من رو تا مي خوردم زدن .

مدام مي گفتن تو جاسوسي و من كه زبانم بند اومده بود حتي آخ هم نمي تونستم بگم چون پشت سر هم داشتم كتك مي خوردم .

اونا تصميم گرفته بودن كه من رو بكشن كه يكدفعه در زدن . همه ساكت شدن .

از پشت در صداي ( تپلي ) اومد كه منم درو باز كنين .

غريبه وسط حرفش پريد و گفت تپلي كيه؟

سخنران جواب داد اون تنها دوست معتاد ما بود و به مسخره تپلي صداش مي كرديم . اون بود كه فكر خودكشي دسته جمعي رو تو سر ما انداخت . با شنيدن صداي تپلي  دوستام گفتن ما كه براي اون دعوت نامه نداديم ؟

اون از كجا فهميده ما امشب اينجا هستيم ؟ حتما جاسوس اينه ! اونه كه از خيلي وقت پيش نشه ي آمپوله . و همون ما رو به كاواره برد و....

در رو باز كردن و تا وارد شد تا مي خورد زدنش و بعد از اينكه عقده هاشون تموم شد بدون هيچ مكثي وسط اتاق دارش زدن !

اين شده بود كار ما كه بريم سخنراني كنيم  و هر بار كه لو مي رفتيم و به اعدام تو باغ بزرگ محكوم مي شديم اونا ما رو دوباره بر مي گردوندن به يه جاي ديگه تا اونجا جاسوس باشيم .

الآنم اونا مي دونن كه شما چه قصدي دارين و منتظر علامت منن !

به فكر فرو رفتم . چه بايد مي كردم وقتي انقلاب ما شكست خورده بود؟

همه چيز لو رفته بود و بيشتر عوامل و كار كنان من جاسوس بودن .

ساعت ها فكر كردم تا اينكه يه جرقه ای ذهنم زد .

بله اين تنها راه براي نجات انقلاب بود . بايد من خودم به اون طرف ديوار باغ مي رفتم و از همه چيز مطمئن مي شدم .

اما چطور؟

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |